![]() |
![]() |
|
| تو را شکر می کنم که مرا با درد آشنا ساختی |
|
گفتم آپ کوچکی کنم برای خالی نبودن عریضه جهت اعلام وفاداری وبلاگی
که ماهم تا آخرین روز سال به قول بوی خاک قلممان را نفروختیم . سال عجیب و غریبی بود ..... سال بد اقتصادی (نرخ تورم به تنهایی گویای وضعیت بد اقتصادیه ) سال شوم سیاسی ( مجلس هم افتاد دست دولت عزیز و شریف و گرانقدر و با تجربه و با کمالات و کریمه و .......) سال فراموش کردن پیشینه و انقلاب و ...( ماجرای معروف آسد حسن آقای خمینی ) سال رفتن یک به یک ( احمد بور قانی و حاج آقای توسلی و ...) سال آماده رفتن کردن یک به یک ( یعقوب مهر نهاد و فرزاد کمانگر و....) سال فرستادن یک به یک (زهرا بنی یعقوب و ابراهیم لطف اللهی و....) سال انتخابات آزاد و بدون رقابت ( سپاه و دولت دست در دست هم ) جز شکر گفتن چیزی دیگر جائز نیست امیدوار باشیم برای سالی که می آید تا اینقدر بدبختی و فلاکت نباشد تا یک به یک نروند به هر شکلی .... تا آزادی برسد و به امید آنکه نرسد روزی که نمایندگان مجلسمان سپاهیانی باشند که برای چهار سال مامور به خدمت در پارلمان شده باشند . نوروز بر همه مبارک باد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:51 توسط مجاهد |
|
|
خسته ام از این زندگانی آلوده به دنیا
درمانده ام از این آلودگی به زندگی ملولم از هر چه قید و بند ساختگی سخت است برای نهالی جوان طوفانی سهمگین مگر قطر این نهال چقدر است ای کاش لا اقل جرعه ای آب بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:2 توسط مجاهد |
|
|
دادگاهي در تهران، سه فعال کرد به نامهاي"فرزاد کمانگر"، "علي حيدريان" و "فرهاد وکيلي" را به اتهام "اقدام عليه امنيت ملي" و "محاربه" به اعدام محکوم کرد.
صبح روز دوشنبه- ديروز- قاضي شعبه 30 دادگاه انقلاب تهران، فرزاد کمانگر، علي حيدريان و فرهاد وکيلي سه شهروند کرد را که از 17 ماه پيش در زندان بسر مي بردند به اتهام "اقدام عليه امنيت ملي" از طريق "برنامه ريزي جهت بمب گذاري" محارب دانست و براي هر سه حکم اعدام صادر کرد.علاوه بر اين حکم، علي حيدريان و فرهاد وکيلي به اتهام "جعل شناسنامه" هم به 10 سال زندان هم محکوم شدند. فرزاد کمانگر، معلم آموزش و پرورش شهرستان کامياران و عضو هيئت مديره انجمن صنفي معلمان آن شهر بوده و با برخي تشکلهاي مدني کردستان همکاري داشته است. گفته مي شود فرهاد وکيلي معاون جهاد سازندگي سنندج بوده و علي حيدريان هم عضو يک حزب مخالف جمهوري اسلامي بوده است.نيروهاي امنيتي 17 ماه پيش هر سه را در تهران دستگير کردند و سپس بعد از بازجويهاي فراوان و طولاني در بازداشتگاههاي امنيتي شهرهاي سنندج، کرمانشاه و تهران، هر سه به زندان رجايي شهر کرج منتقل شدند. سازمانهاي حقوق بشري پيشتر خبر داده بودند که نيروهاي امنيتي، فرزاد کمانگر را به شدت شکنجه داده اند تا اقرار کند به همراه دو تن ديگر قصد بمبگذاري در يکي از شهرهاي ايران را داشته اند اما به گفته خانواده اين زنداني، او اين اتهامات راهمواره رد کرده است. در همين ارتباط فرزاد کمانگر چند ماه پيش رنجنامه اي از زندان رجايي شهر کرج نوشت و در آن به شرح شکنجه هايي پرداخت که در بازداشتگاههاي امنيتي شهرهاي سنندج، کرمانشاه و اوين در مورد وي اعمال شده بود تا "به جرمش اعتراف کند". فرزاد کمانگر در رنجنامه اش مي گويد: "اينجانب فرزاد کمانگر معروف به سيامند معلم آموزش وپرورش شهرستان کامياران با ۱۲ سال سابقه تدريس که يکسال قبل از دستگيري در هنرستان کارودانش مشغول به تدريس بودم و عضو هيئت مديره انجمن صنفي معلمان شهرستان کامياران شاخه کردستان بودم و تا زمان فعاليت اين انجمن و قبل از اعلام ممنوعيت فعاليتهاي آن مسئول روابط عمومي اين انجمن بودم. همچنين عضو شوراي نويسندگان ماهنامه فرهنگي - آموزشي رويان (نشريه آموزش و پرورش کامياران) بودم که بعدها بوسيله حراست آموزش و پرورش اين نشريه نيز تعطيل شد. مدتي نيز عضو هيئت مديره انجمن زيست محيطي کامياران (ئاسک) بوده ام و از سال ۱۳۸۴ نيز با آغاز فعاليت سازمان حقوق بشر به عضويت خبرنگاران اين سازمان درآمدم. در مرداد ۱۳۸۵ براي پيگيري مسئله درمان بيماري برادرم که از فعالين سياسي کردستان مي باشد به تهران آمدم و دستگير شدم. در همان روز به مکان نامعلومي انتقال داده شدم. مرا به زيرزميني بدون هواکش، تنگ و تاريک بردند، سلولها خالي بود نه زيرانداز نه پتو و نه هيچ شي ديگري آنجا نبود. آنجا بسيار تاريک بود. بعد مرا به اتاق ديگري بردند. هنگامي که مشخصات مرا مي نوشتند از قوميتم مي پرسيدند و تا مي گفتم "کرد" هستم بوسيله شلاق شلنگ مانندي تمام بدنم را شلاق ميزدند. به خاطر مذهب نيز مورد فحاشي، توهين و کتک کاري قرار ميدادند. بخاطر موسيقي کردي که روي گوشي موبايلم بود تا مي توانستند شلاقم مي زدند. دست هايم را مي بستند و روي صندلي مي نشاندند و به جاهاي حساس بدنم … فشار وارد مي کردند و لباسهايم را از تنم به طور کامل خارج مي کردند و با تهديد به تجاوز جنسي با چوب و باتوم آزارم مي دادند". وي در بخش ديگري از رنجنامه اش مي نويسد: "در ۵ شهريور ماه ۱۳۸۵ بعلت شکنجه هاي بسيار ناچاراً مرا نزد پزشک بردند که در طبقه اول و در مجاورت اتاق هاي بازجويي قرارداشت که پزشک آثار کبودي و شکنجه و شلاق زدن ها را ثبت کرد که آثار آن در کمر، گردن، سر، پشت، ران، پاها کاملاً مشهود بود. مدت دوماه شهريور و مهرماه در سلول انفرادي شماره ۴۳ بودم. که چون شدت شکنجه ها واذيت و آزار خارج از تصور و بسيار زياد بود مجبور شدم ۳۳ روز اعتصاب غذانمايم و هنگامي که خانواده ام را تهديد و احضار مي کردند براي رهايي از شکنجه و اعتراض به اذيت و فشار بر خانواده ام خودم را از پله هاي طبقه ي اول پرت کردم تا خودکشي نمايم. مدت نزديک به يکماه نيز در سلول انفرادي کوچک و بدبويي در انتهاي طبقه اول (۱۱۳) حبس بودم که در اين مدت اجازه ي ملاقات و تلفن با خانواده را نداشتم. در مدت ۳ ماه انفرادي اجازه هواخوري را هم نداشتم و سپس به سلول چند نفره شماره ۱۰ (راهرو) منتقل شدم و ۲ ماه نيز در آنجا بودم. اجازه ملاقات با وکيل يا خانواده را نيز نداشتم. در اواسط ديماه از ۲۰۹ تهران به بازداشتگاه اطلاعات کرمانشاه واقع در ميدان نفت انتقال داده شدم در حاليکه نه اتهامي داشتم و نه تفهيم اتهام شدم. بازداشتگاهي تنگ و تاريک که هرگونه جنايتي در آن مي شد". منبع روزآنلاین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:0 توسط مجاهد |
|
|
سخنگوی قوه قضائیه ایران صدور حکم اعدام برای یعقوب مهرنهاد، یکی از فعالان بلوچ را تأیید کرد
.
خبر صدور حکم اعدام برای یعقوب مهرنهاد پیشتر از سوی منابع غیررسمی در ایران گزارش شده و واکنش نهادهای بین المللی مدافع حقوق بشر را به همراه آورد اما این نخستین بار است که یک مقام رسمی قضائی این خبر را تأیید می کند. با اینکه تأیید این خبر در نشست خبری هفتگی سخنگوی قوه قضائیه و با حضور خبرنگاران رسانه های داخلی و خارجی در تهران صورت گرفته، اما خبر این تأیید را تنها رسانه های خارجی گزارش کرده اند. یعقوب مهرنهاد که 28 سال دارد، خبرنگار روزنامه مردمسالاری در زاهدان و دبیر انجمنی به نام صدای عدالت جامعه مردم جوان بود که طی پنج سال گذشته برنامه هایی فرهنگی مانند کنسرت و دوره های آموزشی برای جوانان استان سیستان و بلوچستان برگزار می کرد. وی طی سخنرانیها و مقالات خود به انتقاد از مدیران محلی و همچنین وضعیت استان سیستان و بلوچستان می پرداخت که از محرومترین مناطق ایران به شمار می رود. انجمنی که یعقوب مهرنهاد دبیری آن را به عهده داشت، در بهار گذشته همایشی با عنوان "جوانان پرسشگر، مسئولین پاسخگو" برگزار کرد که بنابرگزارشها برخی از مسئولان محلی، از جمله فرماندار زاهدان نیز در آن حضور داشتند. پس از برگزاری همایش، یعقوب مهرنهاد همراه با برادر کوچکترش ابراهیم و چهار نفر دیگر از اعضای انجمن در ششم مه (شانزدهم اردیبهشت) دستگیر شدند که سایر بازداشت شدگان پس از کمتر از سه ماه آزاد شدند اما یعقوب مهرنهاد در بازداشت باقی ماند و متهم به عضویت در گروه جندالله شد که طی سالهای اخیر بارها مسئولیت عملیات آدمربایی و حملات مسلحانه به نیروهای نظامی و انتظامی، مسئولان محلی و همچنین افراد غیرنظامی را در جنوب شرق ایران را به عهده گرفته است. این گروه که مقامات ایرانی آن را به ارتباط با شبکه القاعده متهم می کنند، هدف خود را تلاش برای تحقق آزادیهای قومی و مذهبی اقلیت بلوچ در ایران اعلام کرده که عموماً پیرو مذهب تسنند. یعقوب مهرنهاد به اتهام عضویت در این گروه تحت عنوان اقدام علیه امنیت ملی و محاربه، یعنی مبارزه مسلحانه با حکومت اسلامی، مجرم شناخته و به اعدام محکوم شد. وی به این حکم اعتراض کرده و به گفته سخنگوی قوه قضائیه ایران، اعتراض او هم اکنون در دادگاه تجدیدنظر در دست بررسی است. در ماه اوت گذشته که به وکیل و خانواده یعقوب مهرنهاد اجازه داده شد با وی ملاقات کنند، سایتهای خبری به نقل از آنان گزارش دادند که وی در زندان شکنجه شده و پانزده کیلو وزن کم کرده است. منبع خبر بی بی سی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:11 توسط مجاهد |
|
|
دیشب شب جالبی بود
منزل مرحوم حسین عسگری بودیم خواهر کوچکش تحویل نمی گرفت و وقتی خواهان تحویل گرفتن شدم گفت چند ساله اینجا نیومدی و من باهات قهرم (تعریفش از سال متناسب با سنش بود ) برای آشتی خواست که بازی کنم و من خواستم که همه با هم بازی کنیم و همه پذیرفتن و عجب اسم فامیل بازی شد سیستم ظریف اولین بار از سگ پلو استفاده کرد و در جواب اعتراض استناد به کره جنوبی کرد گفتم که کبابیش بیشتر محتمل بود . جهت اشیاء هم قربون همه برم یه پلاستیکی به ته هر چیزی اضافه می کردند . و جهت غذا پلو که باز این برادرمون سیستم ظریف از غذایی به نام صوصک پلو و هلو پلو یاد کرد و باز در اعتراض هلو را گفت که در تاج محل صرو (سرو / ثرو ) می شود البته آنانس و .... هم داخل غذا بوده که به نظرم سبد میوه را می گفت و صوصک (سوسک ) را هم که قربان چین باید رفت . خلاصه اخر کار زهرای کوچک به علت عدم سواد کافی ما را فقط می نگریست از خدا می خواست که مبتلا نگردد . بنا به در خواست سیستم ظریف زمانی که سره میوه از ج گیر کرده بودیم دوستی که الحمد لله وبلاگ نداره اعلام استپ کرد و وقتی گفتیم که مگه پیدا کردی گفت بله نه یکی که سه تا جوجه جیلاس جلابی !!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9:31 توسط مجاهد |
|
|
سه شنبه بود که برای زیارت و سیاحت عازم قم شدیم
چندی بود که تصمیم به ملاقات دو تن از دوستان وبلاگیمان داشتیم الحق بچه های دوست داشتنی بودند ممد و محمد و به دنبال چراغی رفیقش حسابی تحویلمون گرفتن و تو سرمای منفی 15 درجه سانتیگراد ما را به صرف آیس پک (خدا لعنت کند مروجین فرهنگ غرب را ) دعوت کردند و عکسی زیبا از گنبد و گلدسته های مسجد جمکران با عکاسی محمد مهدی نعمتی هدیه دادند.(آقا محمد دیگه نمی دونستم چه طور بنویسم که مردم بفهمند شما عکاسید اما در این میان بحثی جالب در گرفت بین سیستم ظریف و به دنبال چراغی . در ابتدا من گیر دادم به به دنبال چراغی که ماجرا از چه قرار است نکنه خبریه در مورد نوع کامنت گذاریش و تعداد کامنت های گذاشته اش در بعضی از وبسایت های دوست و دوشمن که یکباره کوچه پشتی زد زیر خنده و گفت که آقا تابلو شدید ! بنده خدا شروع کرد به توضیح دادن که نه بابا خبری نیست و فقط یک ارتباط ساده وبلاگیه و بنده خدا از روحیه شیطنت ما خبر نداشت و با تمام قوا از حیثیت در حال رفتنش داشت دفاع می کرد . سیستم ظریف در جوابش می گفت که بهتر در وبلاگ جوابم و بدید و به دنبال چراغی با فریاد می گفت نه ه ه ه تو وبلاگ دعوا نه از طرفی گاهی خوشی گاهی غم معتقد بود که حیف این صحبت ها در وب های دنیا انعکاس پیدا نکند و در نهایت من تصمیم گرفتم شرح واقعه رابنویسم بنده خدا به دنبال چراغی با کلی رایزنی تونست ما را از انتشار عکس و مطالب فوق باز دارد . چی نوشت : ۱- ببخشید اگر نتونستم کامل و بیشتر توضیح دهم . ۲- از علی آقا عا جزانه تقاضا دارم که در وبلاگ های ما هم به شیوه چند وبلاگ مذبور کامنت گذاشته تا شاید تعداد کامنت های ما هم از 50 به بالا بره . ۳- ورد پرس بودن خودشان دارای شبهات زیادیست حالا به ما هم پیشنهاد ورود به ورد پرس می دن !!!! ( محرمانه : دوستانی که کامل متوجه نشدند می توانند و البته در صورت تمایل کلیه ماجرا را بدون سانسور در ادامه مطلب بخوانند ) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:34 توسط مجاهد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روزی از کوچه عیور می کردم بینوایی را دیدم که طلب یاری داشت هیچ نداشتم که به او بدهم کنارش نشستم و تا صبح با او لرزیدم .
|
| پیوندهای روزانه |
|
یک بام و دو هوا جلوه هایی از نمایش اقتدار اهمیت گربه در مراقبه از مصطفی چمران به علی شریعتی چرا 24 اسفند؟؟؟ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|